گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفتس .... بیا که کنج قلبم جا واسه دلت هست
شده خودتون رو تو یه جزیره کوچیک ببینید و هر هر سال و هر ماه و هر هفته و هر روز و هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه به تنهایی خودتون بیشتر پی ببرید و با چشمای خودتون ببینید که موجهای خشمگین بیشتر و بیشتر در حال کوبش به تن جزیره هستند و ذره ذره در حال خوردن تن جزیره اند ؟! حکم شما در این دادگاه چه هست؟ حکم من قبلا صادر شده؟ حضور من تنها بازیست؟ که هستم؟ چه هستم؟ پوچی ...
باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه دل گیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست شاید هنوز هم دیر نیست... بسه این همه جدائی، عاشقا رو به هم برسون جمعه شبا دلم تنگه واسه لحظه دیدن تو وقتی که میرسی از راه، چه قشنگه رسیدن تو ....
هنوز بر سر حرفم هستم؛ گفته باشم هنوزم، اگه دلت گرفتس / بیا که کنج قلبم جا واسه دلت هست
من همون جزیره بودم، خاکی و صمیمو گرم ، باسه عشق بازی موجا قامتم یه بستر نرم یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا ٬ یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی ٬ غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد ٬ برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه ٬ ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی ٬ اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا ٬ من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی ٬ لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره ٬ ولی حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره می رسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم ٬ اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم پی نوشت: نوشته های قرمز شامل ... نمیشه، فقط برای تکمیل بودن شعر آورده شده در مورد ما این روزگار و دیگرانن که مقصرند و مارا دور از هم نگه میدارن ...
چرا باید بهتریناشونو رو توی رویا لمس کنن؟ اما باز هم به همین رویا قانعیم! نمیدونم چی باید بنویسم، از کجا بنویسم و از چی ننویسم ----------------------------------------------------------------------- از این دنیا که فقط بلد شده یه جور بچرخه، فکر میکنه اگه یکم تغییر مسیر بده که برای بیچاره ها زندگی راحت تر بشه و کمی از رفاه بیدردهای الکی خوش کم بشه دیگه نمیتونه بچرخه؟ خسته شدم از دیدن زنایی که کنار میوه فروشیها چادرشون رو توی صورتشون میکشن و از توی میوه های گندیده سعی میکنن که چیزی قابل مصرف پیده کنن، خسته ام از شبگردایی که توی زباله ها دنبال چیزی میگردن که بتونن به بازیافیتا بفروشن ، خسته ام از فکر بچه ای که بخاطر لاقیدی پدرو مادر به کسی فروخته میشن و سر چهارراه مجبور به گدایی میشن ، خسته ام ... از این زندگی که هیچوقت دلش نخواست به کام کسایی بشه که حتی برای یه روز هم طعم شیرینی و آسایش رو نچشیدن و ندیدن که زندگی میتونه چیزی غیر از رنج و بدبختیشون باشه ؛ خسته ام از این تکرار مداوم روزهای زندگی ، صبحها بیهوده شب و شبها بیهوده صبح میشن ، خسته ام از اینکه وقتی داری اوج میگیری با یه اشاره بهت میفهمونه که رویایی بیش نبوده و مجبور به سقوط آزادت میکنه ، دیگه بسته به شانسته که از چه فاصله ای و کجا بیوفتی، گاهی آدما رو چنان میکوبونه که قادر به تحملش نیستن و خودشون حساب زندگی رو کف دستش میذارن و بهش پایان میدن و گاهی یکی میگیرشونو گاهی خودشون جایی میوفتن که آسیبی نمیبینن و گاهی... ---------------------------------------------------------------------- گاهی تو خلوت خودم میگم خدا از الان تا وقتی خودم بگم میخوام دور افکارم دیوار بکشم، تو هم حق نداری بیای داخل چار دیواری تفکرات من تا خودم بگم، خوب هر آدمی یه حریم خصوصی میخواد، لازم داره به یه سری چیزا فکر کنه، درسته تو آفریدیمون ولی این نمیشه که اگه ما خواستیم یه فکری بکنیم، فقط در حد فکر تو بیای و اونو گوش بدی و واسه درستو غلط بودنش تو کارناممون مثبت و منفی بزنی ، اما وقتی خلوت میکنم و فکرامو گسترش میدم یهو میگم خوب خدا جون چی میشد اینجارو اینجوری میکردی یا اونو اونجوری و ... اونوقت میبینم که حتی توی اون چار دیواری هم نمیتونم بدون اون باشم و باز دیوار رو خراب میکنم ؛ اما ازش گله دارم اگه بخواد برای کار نکرده چیزی که تو فکر میگذره گناهی برام بنویسه! ---------------------------------------------------------------------- امشب هم از اون شبا بود که بیخوابی به سرم زده و هرچی تو ذهنم اومد رو نوشتم، درستو غلطش رو نمیدونم فقط میدونم که هیچ ربطی بهم نداشتن وقتی حسابی بهم بریزم اینجوری میشم، آخه هنوزم میگم هوار شدن اینهمه مشکل توی یه مدت کوتاه برای من خیلی سنگین بوده و هست، برای منی که هنوز خیلی مونده تا ... ولش کن، هرچی بگم بیفایدست، اونی که ازم گرفته رو بهم برنمیگردونه، حالا هرچی برم داد بزن بگم اون همه چیزم بود، تکیه گاهم بود، تا چند وقت پیش تمام کارای منم اون انجام میداد، حالا یهو باید کارای خودمو تمام کارایی که به عهده ش بود رو من انجام بدم اینجا باید به کی بگم خیلی بی انصافی؟ به کی؟ به اونکه یهو اینجوری گذاشتمو رفت، مگه نمیدونست که اگه بره مسئولیتا تقسیم شدنی نیست! مگه نمیدونست که تو نبودنش باز تمام مسئولیتا باید گردن یه نفر باشه و اون یکی هم فقط منم ! آخه یه نیگاه به قدو بالای من مینداختو بعد میرفت به روزگاز بگم که نذاشت به قول دیگران نتیجه زحمتاشو ببینه و باقی روزای زندگیش رو راحت سپری کنه و استراحت کنه به زندگی بگم که براش اینقدر کوتاه بود و ... یا به خدا ... ؟ اینم یه گناه اضافه شد به جمع گناهان افکار من، دیگه نمیتونم بنویسم چون میترسم سیاهی شب هم نتونه خیسی چشمامو پنهون کنه
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد امشب دلی کشیدم شبیه
نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگ ها ناپدید
ماند "حسین پناهی" پ.ن : هروقت گفتم 3 برای من نحسه کسی باور نداشت، برای من عدد نحس فقط وفقط 3 ! یک سالو 3 ماه ! زنگ زدن بابت تخلیه مغازه روز سوم ماه(بعد از 5 سال)، برگشت خودم برای تخلیه سوم ماه بعد(بی توجه به 3) خوش خیال از اینکه این عدد شوم دست از سر من برداشته! 3 و باز هم 3 ... میروی تا در پیت شورو شری ماند بجا عاشـقـــــی با چــشــم تــر مـانـد بـجـــا کاش سرتاپا تو بودی آتش و من خرمنی تا زتو دودو زمن خاکـسـتـری مـاند بجا از من سرگشته هرگز شرح عشقم رامپرس این چه حاصل،قصه رنج آوری ماند بجا اینقدر هم بینشان در این گلستان نیستم در قفــس شـاید زمن مشت پری ماند بجا در دلم بعد از تو ای عشق آفرین هم زبان آتش شوری ، فغانی ، محشــری ماند بجا تا تو باز آیی بجای پیکر رنجور من خانه ای خاموش و خالی بستری ماند بجا باز گردی آنزمان کزاینهمه آشفتگی جای من تـنـهـا پریشـان دفتـری مـاند بجـا ریتم ملایم و قشنگی داره، برخلاف خیلی از آهنگای بیمحتوایی که امروزه خونده میشه و فقط توی آهنگ از bass بالا استفاده میکنن تا هم صدای مزخرف خودشون معلوم نشه و هم شعر جلفشون کمی قابل تحمل بشه چرا همه به دنبال این آهنگ ها هستند؟ _________________________________________ اینقدر دوســـت دارم کــــــه ، نگران خودمم نه میشه بی تو بمونم ، نه میدونم که میمونی اینقدر دوســـت دارم کــــــه ، نگران خودمم اینقدر دوســـت دارم کــــــه ، نگران خودمم ___________________________________ اگه اين اسمش بهاره و قراره كه از تو خبري برام نياره ، نميخوامش اگه اين اسمش بهاره و قراره بيشتر از ابراي اون، دو تا چشم من بباره ، نميخوامش عيد و بي تو نميخوام رختاي نو نميخوام سال تحويل كه هيچ دنيا رو بي تو نميخوام وقتي سهم من از اين سال طبق معمول انتظاره وقتي خوشبختي باهام كاري نداره اين بهارو نميخوام اين بهارو نميخوام ديگه فرقي نداره ساعت 2 و خورده اي كجام اين بهارو نميخوامش اين بهارو نميخوامش عيد و بي تو نميخوام رختاي نو نميخوام سال تحويل كه هيچ دنيا رو بي تو نميخوام پی نوشت: دیماه سال 86 وقتی مادربزرگ رفت غمی تو دلم گذاشت که عید رو ندیدم اما دلخوش بابابزرگ بودم بهمن 88 وقتی بابابزرگ رفت دیگه داشتم دق میکردم، عیدو نمیخواستم، میگفتم هر سال اولین عیدی رو از بابابزرگ میگرفتم و سال رو با عیدی اون شروع میکردم ؛ اما هنوز دلخوش بابا بودم ... اسفند 89 ، حالا که بابا رفته چی؟ دیگه اصلا دلخوش چی باشم؟ دیگه حتی ذره ای به عید اهمنیت ندادم و نمیدم، خیلی بیتفاوت رفتم و خوابیدم؛ عید ارزونیه ... هنوز بغض تو گلوم مونده، اگه این سنگ صبور رو هم نداشتم که دیگه... دلت یاس پر احساس آهای مریم نازم تا اون روزی که نبضم بزنه برات ترانه سازم برات ترانه سازم ؛ تو آهنگیو سازم بیا برات میخوام از این صدا قفس بسازم ... امروز بعد چند ماه ، دلم بد گرفت هوای کوه جون به سرم زد ، همون یار قدیمی که درد دلامو شنید ، داد زدنامو تحمل کرد و تنها کسی بود که گریه من رو دیدو اشکامو رو سینش حس کرد. عصر میخوام فارق از همه جا بیخیال همه چیز برم یه سر به کوه جون بزنم فقط کاش هنوزم منو بخواد آخه خیلی وقته بهش سر نزدم پ ن: بیشترین چیزی که منو اذیت میکنه اینه که علت چیزی رو بپرسم اما جوابی نگیرم سنگ صبور ! آدم وقتی چیزی رو نمیشنوه چطور میخواد سنگ صبور باشه؟ سنگ صبور چی نشنیدن !؟ امروز روز اول زمستونه نه ماه از سال گذشت ، از سال کار مضاعف فشار مضاعف ! نه ماه از سال بطور کاملا مضاعف کار کردن تا در 3 ماه آخر فشار مضاعف رو به ملت تحمیل کنند !! سه ماه دیگه از این سال مونده ؛ یعنی سال دیگه میخواد از این بدتر بشه ؟ تجربه که به من ثابت کرده که این جمله ( هر سال دریغ از پارسال ) کاملا درسته پس دیگه وای به حال سال دیگه! نمیدونم گفتن این حرف درسته یا نه ولی انگار امسال خدا هم با مردم ما قهر کرده ، سرتا سر دنیا بارندگیه اما اینجا دریغ از یه بارون درسته حسابی ، دیگه برف پیش کش ! خدایا همه امیدشون به توست ، حداقل تو هوای مخلوقت رو داشته باش هرچند گناهکار تر از تمام مخلوقات دیگه حداقل تو از ما رو برنگردون که جز تو فریاد رسی نیست پ ن : عمرتون صد شب یلدا دلتون قد یه در یا توی این شبای سرما یادتون همیشه با ما هزار دریغ که تنها رویشم به روز مهر بودو ماه فروغ
متولد شدم به وقت غروب و خزان بود فصل آمدنم اگر چه بی بهار روییدم اما سزاوار من کویر و طوفان نبود پ ن : باز هم آذر شد ، و باز 16 آذر اما اینبار متفاوت! متفاوت از نظر اینکه یکی لحظه شماری میکرد تا این روز رو بهم تبریک بگه ، یکی که خیلی خاطرش برام عزیزه ولی باز هم باید یه چیز اعصاب منو بهم بریزه ، همین امروز باید صاحب مغازه بیادو بگه که من مغازه رو فروختم اگه بتونی یه لطفی بکنی زودتر تخلیه کنی ممنون میشم آخه باید همین امروز میگفتی؟ میمردی میذاشتی برای فردا ؟ بترکی اینم از امروز ما ، همین دیروز بود گفتم آینده رو کسی نخونده ، واقعا کسی نخونده ! اما اینجاشو من دیگه نمیتونم بسازم ، پس باید یه فکری کرد اما من که عادت ندارم ! فقط سالی یه بار فقط همون روز میامدم و از اینکه کسی یادش نبوده میگفتم ، از اینکه هیچکس از دورو بریا حتی یه کلمه هم از این روز نگفت! اما دلم طاقت نیاورد ،الان اومدم تا بنویسم ، بنویسم چون تو خواستی مینویسم ؛ چی وچطور مهم نیست ،مهم اینه که مینویسم ، نه برای خودم که برای تو ! همینجا میگم که هرکجا باشم و در هر حالی و هرجایی و هرکس تو زندگیم باشه ، هرکس در کنارم باشه باز تو هستی در کنارم ، همراهم ، چون تو بودی که رنگ رو برام معنا کردی . میگن وقتی ازدواجی صورت بگیره ، دوستی هایی که بوده کم رنگ میشه و هر کدوم میرن پی زندگیو از دوستی تنها یه اسم میمونه و سلام به وقت دیدن هم وسط خیابون اما مگه من تو رو تو خیابون دیدم که بعدش بخوام با یه سلام از کنارت بگذرم؟ یا این رابطه یه دوستی ساده بوده که بخوام ازش بگذرم؟ تو گر خوای بگذر اما از من نه ! از روی من ! ما هستیم و خواهیم بود 11:42دقیقه دوشنبه شب 15 آذر 89 پاییز پاییز ، ای مسافر خاک آلوده جز غم چه می دهد به دل شاعر در دامن سکوت غم افزایت پاییز ، ای سرود خیال انگیز فروغ فرخزاد
![]()

:ادامه مطلب:![]()
![]()
به غربت بارون رسیدم
تو چشات باغ بارون زده دیدم
چشم تو همرنگ یه باغه
تو غربت غروب پاییز
مثل من ، از یه درد كهنه لبریز
با تو بوی كاهگل و خاك
عطر كوچه باغ نمناك زنده می شه
با تو بوی خاك و بارون
عطر لاله و گلابدون زنده می شه
تو مثل شهر كوچك من
هنوز برام خاطره سازی
هنوزم قبله ی معصوم نمازی
تو مثل یاد بازی من
تو كوچه های پیر و خاكی
هنوزم برای من عزیز و پاكی ![]()
:ادامه مطلب:![]()
دستها بیهوده ، چشمها بیرنگ اند
دوستم داشته باش ، شهرها می لرزند
برگها می سوزند ، یادها می گندند
باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز
آشتی كن با رنگ ، عشق بازی با ساز
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند
دوستت خواهم داشت ، بیشتر از باران
گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت ، شادتر خواهم شد
ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش ، برگ را باور كن
آفتابی تر شو ، باغ را از بر كن
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند
خواب دیدم در خواب ، آب ، آبی تر بود
روز ، پر سوز نبود ، زخم شرم آور بود
خواب دیدم در تو ، رود از تب می سوخت
نور گیسو می بافت ، باغچه گل می دوخت
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند ...ء
![]()
![]()
وحشتِ رفتن بي صدا شدن
يعني اعترافِ نابِ من يعني گفتگوي دو تن
عشق يعني : گفتگو
غزل ،غزلبانو
عشق يعني : جان پناه
يعني دو چشم ، يعني نگاه
يعني دو دست به سمتِ ماه
عشق يعني : جستجو
غزل ،غزلبانو
جنون سرشكن ، داغ شبنم بر چمن
سيل بي رحم عسل ، وقت بازي جر زدن !
خودِ بي خودي، آدمك برفي
پر از بي كسي ، حرف ِ بي حرفي
عشق يعني : جان پناه
در تو خزيدن ، نفس كشيدن
سقوطِ آزاد ، از خواب پريدن
عشق يعني موي تو ، دستِ خوشبوي تو
گردن پر غرور ، يعني جادوي تو
عشق يعني : جان پناه
عشق يعني : گفتگو
غزل ،غزلبانو....
![]()

![]()
![]()
موهاتو بسـتیو / من عاشقت شدم
وقـتی نبودیـو / عاشق نبودمو
حالا که هستیو / من عاشقت شدم
وقتی نگاه کنی / دیوونه میشمو
موهاتو وا کنی / دیوونه میشمو
میمیرمو به جاش/ من عاشقت شدم
دلواپســم نباش / من عاشقت شدم![]()
اما باز جونمو میــــــدم واسه با تو بودنم
همهی ترسم از اینه ، یه روزی پیـشم نمونی
نگران لحظههامم ؛ که منو بی تو نمیخوان
نگران دستایی که تو نباشی خیلی تنهان
اما باز جونمو میــــــدم واسه با تو بودنم
اما باز جونمو میــــــدم واسه با تو بودن![]()
خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتنه محضه
کنارم هستی و باز م بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از اینجا تا دم درهم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم
میدونم که یه وقت های دلت میگیره از کارم
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورای خودآزاری
کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاست دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا
قشنگه ردپای عشق بیابی چتر زیر برف
اگه حاله منو داری می فهمی یعنی چی این حرف
میدونم که یه وقت های دلت میگیره از کارم
روزای که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورای خودآزاری![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
در زبان عامیانه میگن زیادی حرف نزن ، بیخودی افه نیا که برای این دو روزه . آره آینده رو کسی نخونده ولی این ماییم که آینده رو میسازیم ،پس هستم ، تا که هستم !![]()
از چهره ی طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگ های مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
سنگین غروب تیره و خاموشت ؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز ، ای ترانه محنت بار
پاییز ، ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



